تو مثل.......
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوترها و من هم بک کبوتر تشنه ی باران درمانم به جان هر چه عاشق توی این دنیای پرغوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم **رسپینا**
+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت2:10توسط قلب | |