یادته کنار دریا روی ماسه های ساحل گفتی که هرگز تو از من نمیشی یه لحظه غافل،
دو تا قلب عاشقونه روی ماسه ها کشیدی، گفتی تار موی من رو به همه دنیا نمیدی،
به همه دنیا نمیدی
نه ، مگه تو نگفته بودی واسه تو رفیقه راهم ، ما چه نقشه ها کشیدیم واسه فرداهای باد تو میگفتی که بمونیم پاک و بی ریا و ساده دستای همو بگیریم توی پیچ و خم جاده اما افسوس آب دریا قلب ها رو از هم جدا کرد دل سنگ آبی آب، لبامونو بی صدا کرد توی چشم به هم زدن با آب دریا خاطراتم ، حالا یه دل واسه من موند که اونم مونده تو............. بمیرم اون دم آخر چی به روز عشقم اومد، هی نگاش به من می افتاد کا ری از من برنیومد می دیدم که لای موج ها دنبال دستام می گرده با غم و گریه و زاری مگه عشقم برمیگرده مگه عشقم برمیگرده
از لب دریا و ساحل هر کی یه خاطره داره آخه دست خیلی ها رو توی دست من میزاره دریا حرفی دارم اما واسه ی گلایه دیره از خدا می خوام که هیچ وقت عشقتو ازت نگیره
اما نارفیقی کردی، کردی عشقمو نشونه باشه اشکالی نداره ما خدامون مهربون
+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت3:37توسط قلب |
|
الو...الو... سلام کسی اونجا نیست؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون!.. مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده .....بگو من میشنوم. کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم. هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟؟ فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف نزنه گریه میکنما..... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛ بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو... دیگر بغض امانش را بریده بود . بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون خدای مهربون؛ خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا.. چرا؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم؛ ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن ...... مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد. خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم ، محبوب ترین مخلوق من .... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستانشان جا می گرفت..... کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان می خواستند. دنیا برای تو کوچک است.. بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت3:15توسط قلب |
|
به نامتنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
تقدیم به تمامی آنانی که هنوز هم تکه ای از آسمان در چشمانشان؛
جرعه ای از دریا در دستانشان و تجسمی از خاطره ایثار گل های سرخ
در معبد ارغوانی دل هایشان بهیادگار مانده است.
**رسپینا**
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت2:17توسط قلب |
|